جاکتابی

آرشیو کتاب‌نویسی‌هایمان در جراید مختلف

جاکتابی

آرشیو کتاب‌نویسی‌هایمان در جراید مختلف

جاکتابی

جاکتابی عنوان ستونی است که نخستین‌بار در تاریخ بیست و هفت تیرماه سنه یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی در صفحه چهاردهم جیم از ضمیمه‌ی جریده‌ی یومیه‌ی خراسان به طبع ‌نگارنده (زهیر قدسی) رسید و الی زماننا هذا به طبع می‌رسد. (برگرفته از مطلع الوبلاق/ پست شماره ۱) و اکنون دیر زمانی است که میزبان بازنشر معرفی‌های من و همسرم (الهام یوسفی) در جراید مختلف است.

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «انقلاب» ثبت شده است

یک کتاب فراموش نشدنی!



** برخی کتاب‌ها را وقتی می‌خوانی غافل‌گیر می‌شوی، بس که خواندنی‌اند. به‌ویژه هنگامی که ساکت و نجیب، گوشه‌ای از قفسه کتاب‌فروشی قرار گرفته باشد؛ نه نویسنده‌اش مشهور باشد و نه کتابش خیلی سر و صدا کرده باشد و تو فقط به پیشنهاد دوستت اعتماد می‌کنی و آن را می‌خری و منتظر می‌مانی تا زمانی از میان قفسه کتاب‌هایت صدایت بزند که: هی... مرا بخوان!
«شاید فراموشت کنم» کتابی فراموش ناکردنی بود که به سفارش یک دوست و البته شنیدن سوژه داستان برای خواندن انتخابش کردم. البته طراحی جلد کتاب هم در انتخابش بی‌تاثیر نبود.


سوژه داستان چیست؟

(پیش از هرچیز اعلام کنیم که در اینجا خطر لوث شدن داستان شما را تهدید نخواهد کرد!) ابتدای کتاب، پیش از آن‌که داستان آغاز شود، این عبارت درج  شده: «تمامی وقایع و رویدادها و نام اماکن حقیقی است.» پس آماده می‌شویم که با یک کتاب روایی احتمالا خشک و بی‌روح روبه‌رو شویم. اما کتاب در انتها عکس‌هایی دارد که توجه را به خود جلب می‌کند. تصویری از یک خانواده پرجمعیت بیست و چندنفری!
داستان از این قرار است که «ماشاءالله آذرفر» که شخصی ثروتمند و بانفوذ در دربار شاه بوده نمی‌تواند از همسرش صاحب فرزندی شود و خلاف فیلم‌ها و داستان‌ها برای حل این موضوع به فکر تجدید فراش و... نمی‌افتد! در یک تصمیم‌گیری نادر –او به اتفاق همسرش- از هر استان آن زمان بچه‌یتیمی را به فرزندی می‌گیرد! شکر خدا آن زمان این‌همه استان اختراع نشده بود(!) ولی با این وجود تعداد فرزندان بیست و یکی می‌شوند. حالا این عدد را بیافزایید به باغبان منزل ایشان به اضافه سه فرزند و همسرش که با خود پدر و مادر مجموعا می‌شوند چند تا؟!... ۲۸نفر!


آیا با یک شاهکار روبه‌روییم؟!
انصافا سوژه داستان کفایت می‌کند که برای خواندنش آستین بالا بزنی؛ اما بی‌اغراق نثر داستان و شخصیت‌پردازی آن چنان پرکشش و جذاب است که هرلحظه مخاطب را بیش‌تر درگیر خود می‌سازد و بی‌راه نیست اگر بگوییم که این کتاب در میان انبوه کتاب‌ها و داستان‌های ایرانی که هرساله منتشر می‌شوند و -احیانا به شهرت می‌رسند- از شکوه و شوکت ویژه‌ای برخوردار است. داستان از توصیفات و تعابیر بکر و عمیق لبریز است. شخصیت‌پردازی‌ها ظریف و ملموس‌اند و مخاطب نه تنها با ظاهر اشیاء و آدم‌ها بلکه با روح‌شان نیز ارتباط برقرار می‌کند؛ گویی خود در داستان حضور داشته.
نویسنده رفت و برگشت‌هایی هنرمندانه در زمان حال و گذشته دارد و رابطه ظریف آدم‌ها و سرنوشت‌شان را ترسیم می‌کند.
هر بخش از کتاب –که شامل بیست بخش است- به نام یک یا دو نفر از اعضای خانواده نام‌گذاری شده که وجه نام‌گذاری‌شان پس از خواندن چند بخش مشخص می‌شود.
نثر و توصیفات کتاب، بی‌ملاحظه و جسورانه است. آدم‌ها با حقیقت شخصیتی‌شان دیده می‌شوند و شاید همین موضوع برای آقای نویسنده کمی مشکل‌ساز شد! 

شاید فراموشت کنم

نویسنده کیست؟
«حسن رحیم‌پور» متولد ۱۳۳۰در تهران است؛ پس با «حسن رحیم‌پور ازغدی» که متولد ۱۳۴۲ در مشهد است و معرف حضور همگان، نسبتی ندارد! اما از او کتاب‌های «زندگی خوب بود» که مجموعه خاطرات اوست و برنده کتاب سال ۱۳۸۱ شده، و همچنین «لبخندهای جنگ»، «استکان کمر باریک مادری»، «دیگر هرگز» و «کنار جنگل بلوط» منتشر شده.
اما مشکلی که متاسفانه برای نویسنده کتاب «شاید فراموشت کنم» پیش آمده شکایت غیرمنتظره برخی اشخاص این داستان از نویسنده بوده. گویا عده‌ای از شخصیت‌های داستان مدعی شده‌اند که اطلاعات این داستان یا کذب است و یا بدون رضایت ایشان منتشر شده است. امیدواریم این ماجرا زودتر ختم به خیر شود و این داستان زیبا، بی‌جهت حیف نشود.


یک گاز از کتاب!
دل و دماغ حرف زدن نداشت. به فکر کاسبی‌ای بود شاید که چندان روبه‌راه نبود؟ به فکر این بود که هرچه زودتر مثل یوسف، دست بالا بزند و تشکیل خانواده دهد؟
-راستی داداش تا حالا عاشق شدی؟
با خنده گفت: «نمی‌شه هم دنبال نون بود، هم عشق، اما... از تو چه پنهون، این دل من هم آروم نیست. برای خودش شیطنت‌هایی داره. گاهی اعلام خودمختاری می‌کنه و جونمو به لبم می‌رسونه، دلم محبت کم دیده و می‌خواد با محبت کردن اون خلاء گذشته رو پر کنه...»
و ساکت شد و آن شب حرف دیگری نزد. شاید در تاریکی، قطره اشکی گوشه چشم‌هایش را مرطوب کرده بود و بغض تا دنیای رنگین رویاها و خاطره‌های شیرین گذشته همراهی‌اش می‌کرد یا شاید یادآوری دو چشم و یک صورت مهربان با لبخندی غمگین به خود می‌خواندش که دیگر حرفی نزد...


مشخصات کتاب:

عنوان: شاید فراموشت کنم
نویسنده: حسن رحیم‌پور
تعداد صفحه: ۴۰۸ (به همراه تصویر)
قیمت: ۷۰۰۰ تومان
ناشر: آرما
قطع: رقعی


این کتاب را می‌توان از فروشگاه کتاب آفتاب واقع در: مشهد، چهارراه شهدا، روبه‌روی شیرازی۱۴، پاساژ رحیم‌پور، انتهای پاساژ (با شماره تماس ۰۵۱۱.۲۲۲۲۲۰۴) تهیه نمود.


پی‌نوشت:
۱. این کتاب خیلی بیش از این‌ها حقش بود و من نتوانستم حقش را به جا آورم. در ضمن باید اعتراف کرد گازی که از کتاب انتخاب کردم، گاز شیرینش نبود اما هر گاز دیگری که انتخاب می‌کردم یا باید یک گاز بزرگ می‌بود یا مواردی داشت که مناسب جاکتابی و انتشار در یک نشریه نبود. (رجوع شود به فصل شهریار-ایرج که آغازی زیرکانه و هنرمندانه داشت.)
۲. سری به صفحه‌ی ختم ساغر هم بزنید، شاید بیش‌تر به‌روز شد!
۳. سری به نیم‌پز هم بزنید؛ البته تا اینجایش آن‌هایی که امیدوارانه سر می‌زدند خیلی لطف داشتند اما شما هم سری بزنید تا زودتر به‌روزش کنم انشاالله!

نشانی همین مطلب در سایت جیم
نشانی همین مطلب روزنامه خراسان
۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۹:۱۷
زهیر قدسی

85 پنجره به سوی زندگی یک مرد بزرگ


*پیش از این آثاری چون «فاطمه، فاطمه است»، «نیایش»، «تحلیلی از مناسک حج» زنده‌یاد دکتر علی شریعتی را در همین ستون معرفی کرده بودیم و در هرکدام به اختصار اشاره کرده بودیم که حقیقت زندگی، شخصیت و اندیشه‌های دکتر شریعتی مبحثی همچنان داغ است که طی گذشت بیش از ۳۰ سال از وفاتِ وی، هنوز بحث‌های فراوانی را به دنبال خود می‌کشد. و عرض شد که اندیشه‌ها و شخصیت او از سوی دوستانی که هرگونه انتقادی را نسبت به او پذیرا نیستند و دشمنانی که تمام تاثیرات مثبت ویژه‌ای که او بر نسل جوان دیروز و امروز گذاشته را نفی می‌کنند، مورد ستم واقع می‌شود. به هر تقدیر واضح و مشخص است که آن هنگام می‌توان در میان این تضادها به داوری نشست که بدون پیش‌داوری، سراغ مطالعه آثار و زندگی‌نامه اشخاص برویم.



*به تازگی کتابی کوچک و جذاب، از سوی انتشارات «کتاب دانشجویی» با عنوان «علی شریعتی» منتشر شده است که نمی‌توان آن را زندگی‌نامه گفت؛ چراکه مانند برخی کتاب‌ها از اطلاعاتی چون تاریخ تولد و نام مدرسه و تحصیلات و از این قبیل چیزهای حوصله‌سَربَر(!) خالی است. اما انگار «الهام یوسفی» نویسنده این کتاب، گاهی از سرِ کنجکاوی وارد زندگی شریعتی می‌شود و آن خاطرات و وقایعی را که از نگاهِ وی حامل یک پیام است را به صورت داستانک نوشته است. اطلاعات این کتاب، پیش از این نه به صورت داستانک، بلکه به شکل روایت‌های ساده و معمولی، در کتب مختلف و یا در روزنامه‌های گذشته و یا در مصاحبه‌ها وجود داشته‌اند؛ اما از آن‌جایی که نسل امروز فرصت کارهای پیشِ پا افتاده‌ای چون تحقیق و تفحص در میان این اوراق را ندارد(!) این‌طور کتاب کم‌حجمی خیلی جذاب‌تر می‌نماید، علی‌الخصوص که نوشته‌ها یک‌پارچه و پشتِ سر هم نیستند و به صورت داستانک‌هایی یک‌صفحه‌ای نوشته شده‌اند.
جذابیت و ویژگی دیگر کتاب این است که پیش از هر داستان، جملات و بخش‌هایی از نوشته‌های دکتر شریعتی آمده است که به نوعی مواجهه مستقیم با شخص اول ماجراست. جملاتی که شاید کمتر از شریعتی نقل شده و شاید بتوان گفت که با یک تعمّدِ خاص از میان جملاتی انتخاب شده که مهجورتر مانده‌اند.


*«بالاخره زندان ساواک رهایش کرد، تابستان ۱۳۵۴، مثل همیشه سیگار از لبش جدا نمی‌شد. سوال‌های مکرر خسته‌اش نمی‌کرد، همان چند ساعت، چند پاکت سیگار زر آتش زد و حرف زد.

-آقای دکتر، حاصل این مدت زندان رفتن چیست؟
دکتر لحظاتی کوتاه فکر کرد و گفت: قبل از این‌که بروم زندان، به برخی آداب جزئی دینی اهمیت کمتری می‌دادم، مثل آداب وضو گرفتن و آداب نماز خواندن و امثال این. برای ذهنی که مثلا اگزیستانسیالیسم را می‌فهمد و نقد می‌کند، چندان اهمیتی نداشت. اما وقتی در سلول تنها ماندم و از همه چیز حتی کتاب خواندن محروم شدم، متوجه شدم همه بحث‌های فلسفی و اجتماعی اگزیستانسیالیسم و امثالِ آن مثل نخود-کشمش در جیبم است که دندان خوردنش را ندارم! و بر عکس همین آداب جزیی دینیِ عبادات چقدر مددکار و تاثیر گذار است و چه اتکایی است برای روح آدم!»


مشخصات کتاب:


انتشارات کتاب دانشجویی /96صفحه / چاپ دوم 1391 / قطع پالتویی/ 1100 تومان

این کتاب را می‌توان از فروشگاه کتاب آفتاب واقع در چهارراه شهدا، روبه‌روی شیرازی14، پاساژ رحیم‌پور، انتهای پاساژ با شماره تماس 0511.2222204 تهیه نمود.


پی‌نوشت:

1- این کتاب حاصل تلاش همسرم و عشق و علاقه او به مرحوم دکتر علی شریعتی است. گو این‌که او همانند بسیاری در شریعتی متوقف نشده و در عین این‌که همچنان برایش احترام شدیدی قائل است، اما نگاه نقادانه‌اش را حتی نسبت به معلم خود -که او باشد- حفظ نموده. این معرفی را به مناسبت اتمام چاپ اول کتاب او در وبلاگم قرار داده‌ام و چشم‌انتظار آثار بعدی‌اش می‌مانم.

2- یک وقت خدای ناکرده -زبانم لال- فکر نکنند، پارتی‌بازی کرده‌ایم در جاکتابی! من حتی برای این‌که سوءتفاهم پیش نیاید برای بعضی‌ها و اثر همسرم مورد سوء قضاوت قرار نگیرد، از چاپ کتاب ایشان در انتشارات خودمان، پرهیز نمودیم و دادیمش به انتشارات کتاب دانشجویی.

3- این روزها و شب‌ها به یاد هم‌دیگر باشیم. التماس دعا!



۳۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۱ ، ۱۱:۴۴
زهیر قدسی

روایت زندگی یک امت


** برخی انسان‌ها چنان ساده و سرسری مورد تمجید و تعریف‌های مکرر قرار گرفته‌اند، که کار برای آنان‌که قصد دارند تا ستایشی راستین از ایشان به عمل آورند، دشوار می‌شود. شهید بزرگوار سیدمحمد حسینی بهشتی از این دسته است. کسی که امام انقلاب -در موجزترین و پیچیده‌ترین توصیف- «امت»اش می‌خواند (آن‌گونه که خداوند در کتابش از ابراهیم(ع) یاد می‌کند). شاید چندان هم جای خرده‌گیری از نسل امروز نباشد که چرا چنین «امت»ی را نمی‌شناسد. چون گمان‌مان این‌گونه شکل گرفته که ایشان را می‌شناسیم، گمانی که رسانه‌ها با برنامه‌های تشریفاتی و سطحی برای‌مان ایجاد کرده‌اند. از رسانه‌ها نیز خرده‌ای نمی‌گیریم، زیرا که دیری است آن‌ها را در همین سطحی که دارند پذیرفته‌ایم و اصلا مگر روایت زندگی یک انسان، حتی اگر بهشتی نباشد، کار ساده‌ای است؟

** «زندگی سیدمحمد حسینی بهشتی» عنوان کتابی است که به زندگی این شهید می‌پردازد. اثری از سرکار خانم «افسانه وفا» که انصافا به خوبی توانسته نگاتیوهای این زندگی پر از حرکت و تعقل و جهاد را مونتاژ کند. او داستان را از «میرمحمدصادق»، یعنی پدربزرگِ مادریِ شهید بهشتی آغاز نموده و از شخصیت او و جایگاه علمی‌اش به گونه‌ای سخن گفته تا ما زمینه‌های شخصیتی و تربیتی چنین فردی را به راحتی نادیده نگیریم. پس از آن به مادر و ماجرای خواستگاری شدنش توسط فضل‌الله (پدر شهید بهشتی) می‌پردازد و این‌ها همه حرکت روانی را برای درک بهتر چگونه زاده شدن و ایام کودکی شهید، ایجاد می‌نماید. از تحصیل در مدرسه و حوزه و دانشگاه و لیسانس و... و.... و.... حالا مگر قرار است که این زندگی پر فراز را همین‌جا در همین ستون مختصر خلاصه کنیم که شما را از خواندن کتاب بی‌نیاز نشان دهد؟!

قلم نویسنده ماجراجو و در عین حال ساده است و در یک خط زمانی مشخص می‌گردد و این سبب می‌شود که مخاطب به درک نزدیک‌تر و دقیق‌تری از شخصیت شهید بهشتی نائل گردد. در عین حال حواشی داستان این زندگی، ما را با شرایط و وقایع و درگیری‌های پیش و پس از انقلاب، به صورت ملموس‌‌تری آشنا می‌سازد و این خود ستایشی دیگر می‌طلبد. البته درک صحیح از شرایط اجتماعی و مردمی آن زمان برخی عجایب این زندگی را بیش‌تر آشکار می‌سازد.

** ...روزهای جمعه، نماز جمعه را خودش می‌خواند، شیعه و سنی پشت سرش صف می‌بستند. خطبه‌ها را به آلمانی می‌گفت. می‌خواست شیعه و سنی از هم فراری نباشند. یک‌بار با چند نفر از ترک‌های ترکیه که حنفی بودند، از محبت اهل بیت می‌گفت. آن‌ها گفتند مگر می‌شود مسلمان بود و اهل بیت را دوست نداشت؟ به نظر او هم «قصه ناصبی‌ها و دشمن اهل بیت، از قصه برادر سنی جدا بود.»....



مشخصات کتاب:

نشر روایت فتح /60 صفحه / چاپ دوم 1390 / قطع خشتی/ 1450 تومان

این کتاب را می‌توان از فروشگاه کتاب آفتاب واقع در چهارراه شهدا، روبه‌روی شیرازی14، پاساژ رحیم‌پور، انتهای پاساژ با شماره تماس 0511.2222204 تهیه نمود.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۱ ، ۱۷:۴۸
زهیر قدسی
روایتی ناب درباره مردی ناب

**جالب است وقتی می‌بینیم که از برخی شخصیت‌های تاثیرگذار و محبوب –همچون سیدحسن نصرا...- در دنیای امروز کمتر منبع مستندی وجود دارد و اگر هم هست بیش‌تر اقوالی است که از دیگران درباره ایشان جمع‌آوری شده. با کمی دقت درمی‌یابیم که دلایل متعددی برای این ماجرا وجود دارد. یکی بی‌شک موانع شدید امنیتی است که روبه‌رو شدن یک خبرنگار کنجکاو را با ایشان دشوار می‌سازد. دلیل دیگر هم پرهیزی است که شخصیت‌هایی از این دست برای معارفه‌هایی که ناخواسته منجر به تمجید از خودشان می‌گردد، دارند.اما مهم‌تر از همه شاید کم‌کاری و سهل‌انگاری ما بوده برای ثبت و ذخیره‌ مکتوب از شخصیت ایشان.


**اما «محمدرضا زائری» مولف و گردآورنده کتاب «نصرا...»را باید بشناسید؛ از آن دسته روحانیونی که آرام و قرار ندارند و هر لحظه برای کسب اطلاعات و ابلاغ آن از روش‌های تازه بهره می‌گیرند. روحیه پرسش‌گرانه‌اش از یک سو و بیان جسورانه و ساختارشکنانه‌اش از سوی دیگر او را نسبت به دیگران متمایز می‌کند. از او آثار خواندنی متعددی منتشر شده که از آن‌ها می‌توان به «حجاب بی‌حجاب»، «کتاب تنهایی»، «قدم کیلک‌های‌تان بر چشم»و «خیمه‌گاه» اشاره کرد. او که چندسالی را به همراه خانواده‌اش در لبنان زندگی کرده، مشاهدات و گفتنی‌های زیادی به ارمغان آورده که شاید مهم‌ترین‌شان چند دیداری بوده که او با سیدحسن نصرا... -رهبر حزب‌ا... لبنان- به صورت خصوصی داشته است. برای یکی از این دیدارها او گفت وگو و مصاحبه‌ای را با ایشان برنامه‌ریزی می‌کند که می‌شود جزو معدودترین گفت‌وگوهایی که با ایشان و با موضوع خود ایشان صورت گرفته.

**این کتاب در سه بخش تنظیم شده که بخش اصلی کتاب با عنوان «مردم ایران قدر نعمت‌های خود را نمی‌دانند» مصاحبه صمیمانه نویسنده با رهبر حزب‌ا... درباره حوادث و مبارزات اوست، بخش دوم نیز با عنوان «آرزویم شهادت است» ترجمه مصاحبه یک روزنامه‌نگار فرانسوی با سیدحسن است.

در بخش سوم و پایانی که «یادداشت‌های پراکنده» نام گرفته است، نویسنده با 4 یادداشت، فضای کلی لبنان را ترسیم کرده است.


**«...برایم سخت است به درصد بگویم ولی در دوران کودکی و نوجوانی شخصیت اثرگذار برای من در درجه ‌اول امام سید موسی صدر بود که امیدواریم خدا ایشان را به سلامت برگرداند... چیزی که موضوع را بیشتر تقویت کرد، این بود که مرجع تقلید ما که از او تبعیت می‌کردیم و شخصیتی که بیش از همه به او دلبسته بودیم، یعنی شهید سید محمد باقر صدر در همان روزهای آغاز انقلاب بیانیه‌ای صادر کردند و بالحنی صریح امام (ره) را تایید کردند و آن جمله معروف را گفتند که «در خمینی ذوب شوید، همان‌طور که او در اسلام ذوب شده است» هم امام به حق شایسته ‌این مقام و موقعیت بود و هم استاد و مرجع ما به این موضوع تاکید کرده بود، بنابراین از آن به بعد شخصیت محوری در زندگی من و فکر می‌کنم میلیون‌ها نفر دیگر مثل من شخصیت امام خمینی(ره) بود...»


** «...سخنرانی را آغاز کردم و طبق معمول صحبت کردم. اما در یک لحظه احساس کردم که دیگر هیچ چیزی نمی‌بینم چون عرق از صورتم سرازیر بود و شیشه عینک را گرفته بود. خواستم دست دراز کنم و از جعبه دستمال کاغذی روی میز جلویم دستمال بردارم و عرق را پاک کنم ـ لااقل از شیشه عینک ـ ولی دستم پیش نرفت. چون فکر کردم در میان این دوربین‌هایی که در حال فیلم‌برداری هستند حتما بعضی‌ها فیلم را در اختیار شبکه‌های مختلف از جمله شبکه‌های تلویزیونی اسرائیل قرار می‌دهند و در این صورت...»


مشخصات کتاب:

نشر عماد فردا /104 صفحه / چاپ اول 1390 / قطع رقعی/ 2500 تومان

این کتاب را می‌توان از فروشگاه کتاب آفتاب واقع در چهارراه شهدا، روبه‌روی شیرازی14، پاساژ رحیم‌پور، انتهای پاساژ با شماره تماس 0511.2222204 تهیه نمود.



۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۱ ، ۱۵:۴۲
زهیر قدسی

زخم‌سروده‌ها

*پیش‌درآمد

چندی پیش دوستی خاطره‌ای برایم نقل کرد که خلاصه‌اش این است: گویا چند سال پیش بنده شعری از یک کتاب برای ایشان خوانده بودم و ایشان چنان با این شعر و این کتاب عشق کرده که برای چندصد نفری آن را خوانده و برای چندده نفری آن را هدیه داده است.(از منظر ژورنالیستی ضمیر اول شخص از اثر نوشته می‌کاهد اما لطفا شما این نقصان را نادیده بگیرید و کنجکاو شوید در مورد این‌که این کتاب چه بوده!) با خودم حساب کردم اگر مخاطبان این دوست عزیز به اندازه ایشان که نه... مختصر تاثیری گرفته باشند از ایشان خدا می‌داند که بنده چقدر در سرانه مطالعاتی این مردم سهیم بوده‌ام!!! نکته این‌جاست که خودم این کتاب را مدتی بود فراموش کرده بودم و حالا دوباره یادش در من زنده شد.


*درآمد

«پَری‌شدگان» عنوان کتابی است از شاعر معاصر «قادر طهماسبی» که شاید حرف‌هایش برای هرکسی شنیدنی نباشد. چون جنس سروده‌های او در این کتاب تلخ است و می‌دانیم کسانی تلخی را تحمل می‌کنند که تلخی کشیده یا چشیده باشند. در این مجموعه سه رکن یا شاخصه وجود دارد: انقلاب، پابرهنه‌ها و ریاکاران. در عموم آثار او رویکردی انقادی-اجتماعی وجود دارد و علت آن‌که جسارت کردم و بر سروده‌های او در این مجموعه نام شعر نمی‌گذارم شاید این باشد که او بیش‌تر در این مجموعه، نثری ادبی با درون‌مایه‌ای از طنزی تلخ ارائه داده است. گو این‌که این مجموعه بیش از دیگرانی که بر دفترهاشان نام شعر نهاده‌اند حق شعری دارد! اما حکایت دیگر دفاتر او متفاوت است و آن‌ها را نقدی جداگانه باید. اما با این وصف باز سروده‌های این دفتر عجیب با دل آدم بازی می‌کند و مخاطب را دچار حسی انقلابی می‌کند.

*پرانتز

قادر طهماسبی متخلص به «فرید» شاعری کهنه‌کار است و از او مجموعه‌هایی با نام «عشق بی‌غروب»، «به رنگ خون»، «شکوفه‌های فریاد»، «پری ستاره‌ها»، «ترینه‌ها» و «پری‌بهانه‌ها» منتشر شده و تازه‌ترین کار او نیز رمانی است که «تلاوت» نام دارد.

*آی عاشقان!
آی عاشقان!
من به نرخ روز زندگی نمی‌کنم!
من خدای را به نرخ روز بندگی نمی‌کنم!
من به نرخ روز زهر می‌چشم!
زهر فقر!
زخم می‌خورم! درد می‌کشم!
من به نرخ روز تازیانه می‌خورم!
من به نرخ روز سهم خویش را از این تورم و ورم گرفته‌ام ولی
من به نرخ روز زندگی نمی‌کنم!
من خدای را به نرخ روز بندگی نمی‌کنم!
من به نرخ روز
نان که هیچ
آب هم نمی‌خورم!
همچنان که ماه هاشمی‌تبار من نخورد
در کویر کربلا
در بلوغ تشنگی
در کنار رودخانه فرات.


۱۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۱ ، ۱۱:۱۹
زهیر قدسی

* امروزه کم نیستند مفاهیم، وقایع و اساطیری که به واسطه بَزَک کردن‌هایی ناشیانه، ناشناخته می‌مانند. بنابراین در این موارد یا باید در انتظاری کُشنده صبر کنیم تا بزک‌شده، چهره واقعی خود را نشان دهد و یا خودمان از جا برخیزیم و اقدام به شناسایی چهره واقعی بزک‌شده نماییم. و چه بهتر آن‌که بزک‌ها را آرام‌آرام، برای دیگرانی که تلاشی و حتی پرسشی برای این شناسایی ندارند، پاک کنیم.
تاریخ نامحرمی است که گویا کمتر –و شاید هیچ‌گاه- رخ به کس نمی‌نماید و معمولا با شرم و حیایی غیرقابل توصیف، حجاب از چهره برمی‌کند. دلیل این حجب و حیا هم لزوما شخصی نیست(!) بلکه بیش‌تر به بی‌تفاوتی و بی‌حوصلگی ما مردم برمی‌گردد.


* اگر این خطوط کمی پیچیده و خشک به نظر می‌رسد، ببخشایید. پس سراغ اصل مطلب می‌رویم اما امیدوارم که با توجه به سطرهای بعدی، به سطرهای پیشین توجه بیش‌تری نمایید. این روزها آرام‌آرام اردوهای جنوب آغاز می‌شود و جمعیتی در خور توجه به این مناطق می‌روند و آن‌گونه که مشاهده می‌شود زائران این مناطق عموما –آن‌گونه که بعدها سخن می‌گویند- دچار احساساتی عمیق و غیرقابل وصف می‌گردند و حتی آنان‌که به قصد تفریح به این سفر رفته‌اند، دچار تاملات روحی خاصی می‌گردند که شاید ناشی از اثر وضعی و محیطی آن مناطق باشد(حتما پیرامون این ماجرا تحقیق کنید). غرض این‌که باور کنید حقیقت و روح زندگی مردم در ایام جنگ تحمیلی را کمتر می‌توان از رسانه‌های عمومی پیدا نمود؛ گو این‌که در کتب دفاع مقدس هم پیدا کردنش کار چندان ساده‌ای نیست. منظور این‌که نمی‌توان با توجه به تصویر ناهماهنگی که در تلویزیون می‌بینیم قضاوت صحیحی درباره جنگ تحمیلی داشته باشیم؛ در اینجا هم لزوما تلویزیون را متهم به سانسور نمی‌کنم بلکه دقیقا رسانه در این‌باره متهم به ضعفی غیر قابل انکار است و این را آنان‌که جنگ رفته‌اند بیش‌تر درک می‌کنند. شاید این تصاویری که ما اکنون از سینمای جنگ می‌بینیم سرگرم کننده باشد، و حتی شاید بخشی از واقعیت باشد، اما روحی که بر مردم ما –نه فقط رزمندگان‌مان- جاری بوده بسیار درخشان و خیره کننده است. درست است که متاسفانه ما آن زمان را درک نکرده‌ایم اما تا دیر نشده و تا هنگامی که والدین ما و بزرگ‌ترهای ما آن را کاملا به فراموشی نسپرده‌اند باید آن روح را جست و با پرسش‌های فراوان از زیر آوار فراموشی و نسیان بیرون کشید و از آن حراست نمود. این نوشته حاصل احساسی بود که از خوانش کتاب «اینک شوکران شهید منوچهر مدق» به دست آمد که می‌توانید معرفی‌اش را در ستون جاکتابی بخوانید؛ اما دهه فجر هم فرصت مناسبی است تا به جای این‌که فقط پای تلویزیون بنشینید پای صحبت بزرگ‌ترها پرسش‌گرانه آن ایام را جستجو کنید.

 

پی نوشت: نمی‌دانم و واقعا هم نمی‌دانم که چرا گاهی مطلب را صحیح و سالم تحویل دوستان "جیم" می‌دهم و ایشان این‌قدر دست و دل‌بازانه خرابش می‌کنند؟!

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۰ ، ۲۳:۳۶
زهیر قدسی
*دس نذار روی دلم، دلم کبابه دادشی!
این روزا دلا تو خطِ نون و آبه، داداشی!
حال‌مون رو پرسیدی، قربونِ او معرفتت
توی این هول و ولا خیلی خرابه دادشی!
دل کجاس؟ دیگه باهاس دنبال بی‌دلا بریم
این روزا، این طرفا بیدلی بابه، داداشی!
یه نسیمی اومد و دمید و ما عین حباب
نقش ما نقش برآبه و سرابه، داداشی!
چی شد اون‌جوری نشد؟ کجا؟ کیا؟ کدوم طرف؟
چه سوالایی دارم که بی‌جوابه داداشی!

اگه دوس داری تو هم یه روز به روبات برسی،
چِش ببند و خوب بخواب؛ زندگی خوابه دادشی!
اولش بنا نبود عاشقا دس‌به‌سر بشن
اولش بنا نبود این قده دربه‌در بشن
جای پر زدن به شادی تو هوای زندگی
گم و گور بشن تو این پیچو خمای زندگی...


*نمی‌دانم اول‌بار «گلدونِ شکسته» ـ این منظومه زیبا ـ را اگر با صدای دل‌نشین «سهیل محمودی» نشنیده بودم آیا تا این حد از خواندن این شعر لذت می‌بردم یا نه؟! معمولا هرکسی از لحاظ ادبی به نوعی تربیت می‌شود. و سخت می‌توان ذائقه شعریِ کسی را تغییر داد. کسی که آموختۀ شعرِ حافظ شده باشد کمتر می‌تواند با شعر بیدل، با تمام ظرائف ادبی و هنری‌اش، ارتباط برقرار کند و احتمالا بالعکس. و هم‌چنین تمامی سبک‌های اخیر که به مجموعۀ شعریِ ما افزوده شده هرکدام بند و زنجیری می‌تواند باشد برای کسانی که آمادگیِ گرفتار شدن در این بندها را دارند! اما حقیقت آن است که توده و عموم مردم بدون در نظر گرفتن این قالب‌ها، بیش‌تر با شعر «بی‌دروغ و بی‌نقاب» مانوس می‌شوند. شعری که نه برای خوش‌آمدِ منتقدان سروده شده باشد و نه از برای خوش‌آمد -زبانم لال- مسئولان!

گلدون شکسته

نمی‌دانم چرا شعر «عبدالرضا رضائی‌نیا» این همه دل‌چسب و گیراست؟ گلدون شکسته، نه شعری است که واج‌آرایی خیره کننده‌ای داشته باشد و نه منظومه‌ای است که از صنایع بدیعِ ادبی سرشار باشد و نه حتی از آن اشعاری‌ست که در هر بیتش، کشف و حکمتی نهفته باشد! شاید رمزِ گیراییِ این منظومه فقط این باشد که شعری بی‌دروغ و بی‌نقاب است. او فقط با زبان محاوره و البته با کنایه به اکنون، حسرتِ آن روزهایِ زلالی را روایت می‌کند که مردم به کم‌تر از فرشته بودن راضی نمی‌شدند! انگار، شما با خواندن این منظومه، به واقع پای دل شاعر نشسته‌اید و با غم و اندوه و حسرت او گریسته‌اید. «"داداشی"، مخاطب قیل و قال‌های گلدون شکسته، انگار صمیمانه‌تر و زلال‌ترِ همان واژه "برادر" است که دیگر در ذهن‌ها و زبان‌ها رنگ و طعم برادری ندارد، دریغا!»

*رضائی‌نیا شاعر و نویسنده و مترجمی پُرکار و دقیق، و البته کم‌حاشیه و در مخاطبِ عام، کم‌آوازه است پس اجازه دهید شرحِ کارنامۀ کاریِ او را به زمانی دیگر موکول کنیم.


*این کتاب را می‌توان از انتشارت کتاب آفتاب واقع در چهارراه شهدا، روبه‌روی شیرازی۱۴، پاساژ رحیم‌پور، انتهای پاساژ تهیه نمود. شماره تماس: ۰۵۱۱.۲۲۲۲۲۰۴

۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۸۹ ، ۲۲:۵۰
زهیر قدسی

اساسی‌ترین قوانین فراموش‌شده






 

*قانون اساسی هر کشوری، نمایه‌ای از آرمان‌ها و ارزش‌های آن کشور به هنگام شکل‌گیری است. قانون اساسی کشور ما نیز همین‌گونه است. اما نکته قابل تامل این است که من و شما تا کنون چند بار قانون اساسی‌مان را مطالعه کرده‌ایم؟ البته منظورم از چندبار این است که آیا تا کنون اصلا کتابِ قانون اساسی را در دست گرفته‌ایم یا حتی به آن نگاهی انداخته‌ایم؟ احتمالا می‌بایست درسی برای قانون اساسی در نظر گرفته شود تا مجبور به خواندنِ آن شویم!

شاید ارزش و احترام به قانون اساسی کمتر از پرچم‌مان نباشد، نظرتان چیست؟ شاید لازم باشد همان‌قدر که برای شنیدن سرودِ زیبای “ایران ای مرز پر گهر” یا “ای ایران دور از دامان تو...” وقت صرف می‌کنیم، وقتی هم برای توجه و فهمِ اساسی‌ترین قوانین کشورمان بگذاریم تا بفهمیم پدران‌مان با چه هدف و انگیزه‌ای دست به انقلاب زدند و از سوی دیگر بتوانیم عملکرد و وعده‌های مسئولان را آگاهانه و بر اساس اختیارات نقد بزنیم.

*“آیت‌الله دکتر سیّدمحمد بهشتی” یکی از اصلی‌ترین اعضای مجلس خبرگانِ قانون اساسی بود. و حکما نظرات ایشان درباره قانون اساسی، جای تامل بسیار دارد.

همان‌گونه که پیداست، کتابِ این هفته «مبانی نظری قانون اساسی» نام دارد.

این کتاب شامل 5 بخش است. بخش نخست دربرگیرنده گفتار شهید بهشتی با عنوان “نظام سیاسی در قانون اساسی” است که به تاریخ 9/9/58 در حسینیه ارشاد تهران ایراد شده است. دومین بخش شامل گفتاری از آن شهیدِ عزیز با عنوان “پیرامون قانون اساسی” است که در تابستان 1358 در مشهد مقدس صورت گرفته. بخش سوم شامل گفتگوی مطبوعاتی ایشان درباره قانون اساسی است که در روزنامه جمهوری اسلامی به تاریخ پانزدهم تیرماه سال58 منتشر شده است. بخش چهارم خطبه دویست و هفتم نهج‌البلاغه امیرالمونین(ع) است که در آن به حقوق متقابل حکمران اسلامی و مردم پرداخته شده و بارها توسط شهید بهشتی در فصل‌های اصلی کتاب مورد استفاده قرار گرفته است؛ و بخش نهایی متن کامل قانون اساسی مصوب 1358 است که تغییرات مصوب 1368، در پاورقی آن آمده است. بخشی از فصل سوم کتاب –که گفتگوی مطبوعاتی شهید بهشتی پیرامون قانون اساسی است- را با هم می‌خوانیم:

 

*«سوال: در متن مقدمه آمده است که زنان کشور از موقعیت دون انسانی، هم به عنوان “شیئ جنسی” و هم به عنوان “نیروی کار” رها شوند. آیا کار کردن را برای زن یک موقعیت دون انسانی تلقی می‌کنید؟

نه، منظور این نبوده. منظور این است که به زن صرفا به عنوان یک نیروی کار اقتصادی نگاه نشود. به این معنی که همان‌طور که می‌دانید در قرن نوزده، تلاش برای کشاندن زن به میدان فعالیت‌ها، از طرف سرمایه‌دارها تعقیب می‌شد و سرمایه‌دارها احساس می‌کردند که برای ارزان‌تر کردن نیروی کار بایستی مقدار بیشتری نیرویِ کار به بازار کار بیاورند تا عرضه بیشتر شود و محصولات ارزان شود. بخصوص این‌که حتی به این هم اکتفا نمی‌کردند و اصولا به زنان مزد کمتری پرداخت می‌کردند. به همین جهت یکی از خواسته‌های اتحادیه‌ها و سندیکاهای کارگری این بود:“مزد مساوی برای کار مساوی اعم از زن و مرد”. بیان این مطلب بدین منظور است که گفته می‌شود با آن نگرش، تحت عنوان آزاد کردن زن و بالا بردن مقام زن، در حقیقت می‌خواستند آن را به عنوان یک نیروی کار قابل خرید وارد میدان کنند، این یک کارِ دونِ انسانی است.ولی نه این‌که کار برخواسته از انتخابِ انسان را تایید نمی‌کنیم. ببینید، کار دو نوع است: کارِ برخاسته از انتخابِ هر انسان، که تجلیِ شخصیت و سازنده شخصیت انسانیت است و دوم کار صرفا اقتصادی که غالبا توسط قدرت‌های غالب و قاهر دیگر و سلطه‌های اجتماعی و اقتصادی باز خرید می‌شود و طبیعی است که در این صورت انسان را آرام آرام به صورت شیئ در می‌آورد، یک ماشین تولیدی.»

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۸۸ ، ۱۷:۵۵
زهیر قدسی

اگر کمی به ادبیات داستانی معاصر دقت کنیم متوجع می‌شویم که جای ادبیات انقلاب بسیار خالی است. نه اینکه بخواهم از سر عادتِ ایام فجر، سنگ انقلاب را به سینه بزنم نه! نقل این حرف‌ها نیست. بحث بر سر این است که ما و خصوصاً جیمی‌های 60 – 50 ساله وظیفه داریم که از انقلاب به عنوان یک رویداد تاریخی حراست کنیم تا مانند دیگر وقایع تاریخی دستخوش تحریف و فراموشی نشود. از این حرف‌ها بگذریم. شاید یکی از مهمترین علل انزوای ادبیات مربوط به انقلاب این باشد که بلافاصله پس از انقلاب با جنگ تحمیلی روبه‌رو شدیم و فرصت آن نشد تا رویداد بزرگی چون انقلاب را درست ثبت و ضبط کنیم.
«فصلی از باران» عنوان مجموعه‌ای از 13 داستان است که این دو واقعه را با هم روایت کرده. یعنی هم به داستان‌هایی پرداخته که مستقیماً به انقلاب مربوط می‌شود و هم از داستان‌هایی استفاده نموده که جنگ تحمیلی را روایت کرده‌اند. ویژگی دیگر«فصلی از باران» این است که شما را با 13 نویسنده معاصر نیز آشنا می‌سازد. نویسنده‌هایی چون: علی موذنی، محسن مخملباف، سیدمهدی شجاعی، محمدرضا کاتب، ابراهیم حسن‌بیگی، راضیه تجار، زهرا زواریان و...
نمی‌توان به همه داستان‌های این مجموعه نمره 20 داد ولی بی‌شک چند داستان نمره عالی را کسب می‌کنند. یکی از این داستان‌ها، داستان «مامان حاجیه» است. مامان حاجیه روایت معصومانه یک پسربچه 6 ساله از رویداد تلخی است که برای خانواده‌اش رُخ می‌دهد.«... دایی جوادم می‌گه تو آبجی مرضیه‌تو بیشتر دوست داری یا داداش رضاتو؟ باید مرضیه رو دوست داشته باشی که اعدامش کردن. می‌گم خب رضا هم داداشمه. می‌گه اون اگه پاسدار نشده بود که کشته نمی‌شد. منم دیگه جوابشو نمی‌دم می‌شینم مشقامو می‌نویسم. از وقتی مامان میثم، آبجی فاطمه رو قنداق نمی‌کنه، همش ونگ می‌زنه. از بس گریه می‌کنه من مشقامو عوضی می‌نویسم...»
واقعه به همین سادگی و دردناکی است. پسر خانواده در مبارزه با اشرار شهید می‌شود و دختر خانواده در یک بمب‌گذاری شرکت می‌کند و محکوم به اعدام می‌شود. ترسیم فضای خانه و خانواده پس از این دو واقعه بسیار زیبا صورت می‌گیرد.
«... قاسم همش با بچه اشرف خانوم اینا دعوا می‌کنه.تا چشم منو دور می‌بینه کتابامو از کشو بیرون میریزه. هرچی به بابا می‌گم بهش بگه به کتابام دست نزنه اعتنا نمی‌کنه. منم یواشکی توی حیاط گوش قاسمو می‌گیرم، می‌کشم. داداش رضا هم که نیست منو دعوام کنه. به قاسم می‌گم:کره‌بز به جای آب‌بازی، با آفتابه گلدونها رو آب بده. مگه نمی‌بینی برگهاش خشک شده. مگه نمی‌بینی مامان حاجیه حالش خوب نیست؟»
در جایی دیگر از داستان وقتی خانواده سر خاک دو فرزندشون می‌روند شاید سوزناک‌ترین بخش داستان باشد:«... مامان حاجیه می‌گه: رضاجون بابات دم در نشسته، روش نمی‌شه ازت. بیاد تو بگه تو رفتی خواهرتو سپردی دست من، منافقها اومدن فریبش دادن. بیاد سر خاکت من پدر یه شهیدم؟ یا بگه من پدر یه منافقم؟ رضاجون چرا خواهرتو با خودت نبردیش؟ مگه خودت نمی‌گفتی گرگها به کمین نشستن؟ مگه نمی‌گفتی شغالها از لاشه مرده‌ام نمی‌گذرن؟ پس چطور خواهرتو ول کردی رفتی؟ مادر رفتی کفار رو از دم مرز بیرون کنی، منافقها از توی خونه بهت خنجر زدن. حالا برای کدومتون گریه کنم؟ برای مظلومیت تو یا برای عاقبت به شرّیه اون؟ مادر اول بیام سر خاک تو یا بیام سر خاک مرضیه؟ برای تو فاتحه بخونم یا برای اوت استغفار کنم؟ خدایا مرضیه وقتی بچه‌گیهاش این قدر مریض شد، از من نگرفتیش. خِضرِت کجا بود اونو از من بگیرتش. رضا جونم چرا وقتی مرضیه بچه‌گیهاش افتاد تو حوض در آوردیش؟ کشیدیش بیرون که منافق بشه؟ کشیدیش بیرون، روز قیامت منو رو سیاه کنه؟ خدایا اگه قاسم و حسن می‌خوان منافق بشن از حالا ببرشون. خدایا اگه نبریشون، روز قیامت پای عرشتو می‌گیرم. اگه نبریشون و منافق بشن، روز قیامت شکایت خودتو به خودت می‌کنم. رضاجون، مادر اول می‌آم سر خاک تو ازت اجازه بگیرم برم سر خاک مرضیه، آخه من باورم نمی‌شه این کارارو کرده باشه...»
البته اینکه معرفی را فقط به این داستان اختصاص داده‌ام به معنای آن نیست که دیگر داستان‌های این مجموعه زیبا نیستند بخوانید و نظرتان را اعلام کنید.

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۸۷ ، ۰۹:۳۸
زهیر قدسی

کتاب تسخیر - معصومه ابتکار

 

معمولاً روز 13 آبان یادآور مراسمی‌است که هرساله در صفوف مدارس برگزار می‌شود. چند کلام مدیر مدرسه، چند جمله هم دبیر پرورشی، برای بعضی‌ها هم راهپیمایی و شعار و... البته عادت داریم در این ایّام چند مصاحبه و برنامه تلویزیونی هم ببینیم. در بعضی از نقاط شهر نیز با پرده‌ها و پلاکاردهایی روبه‌رو می‌شویم....

به ما  گفته اند 13 آبان روز تسخیر سفارت آمریکا(لانه جاسوسی) است. همین! بله... درست گفته‌اند. ولی همیشه بحث بر سر یک اتفاق نیست بلکه بحث بر سر چگونگی یک اتّفاق است. درست مثل اینکه شما به نتیجه مسابقة تیم محبوبتان اکتفا کنید. و از خیر چگونگی‌ِ بازی، داوری، مربی‌گری، تعویض و ... بگذرید.

واقعه 13 آبان را می‌توان از دو منظر بررسی کرد. 1- فضای حاکم آن زمان که منجر به تسخیر لانه جاسوسی شد. به صورت روشن‌تر باید بگویم ما نمی‌دانیم چه شرایطی دانشجویان آن زمان را به سوی این حرکت هدایت کرد. حرکتی که اگرچه در نگاه جوان امروز شاید آنچنان بزرگ و ستودنی نباشد ولی مطمئناً اثر آن همچنان در اذهان جامعه و سیاستمداران بین‌المللی باقی است.

2- فضایی که این حرکت در طول سالیان و به مرور زمان برای‌مان به وجود آورده. تصوّر کنید که اگر آن زمان چنین حرکتی شکل نمی‌گرفت اکنون مناسبات سیاسی، فرهنگی و اجتماعی ما چگونه بود؟!!

معصومه ابتکار از دانشجویانی بود که در جریان تسخیر لانه جاسوسی به عنوان مترجم و یکی از اعضای فعّال حضور داشته است. وی پس از 20سال تصمیم به بازگو کردن داستان درونی این رخداد و واگویی آنچه در آن روزهای پر هیاهو گذشته می‌گیرد. خاطرات خود را به زبان انگلیسی با عنوان Takeover in Tehran (تسخیر در تهران)منتشر کرد تا شاید روزنی باشد برای ملّت‌های جهان که چشمانشان با تبلیغات رسانه‌های آمریکایی بسته شده است."فِرِد اِی رید" روزنامه نگار کانادایی درباره این کتاب می‌گوید: داستان این کتاب تقریباً به اندازه اشغال سفارت آمریکا پیچیده است. تلاش‌های خانم ابتکار برای جلب علاقه ناشران انگلیسی‌زبان به داستانش ناکام ماند. برخی از ناشران صاحب نام، داستان او را ساختگی قلمدادکردند. برخی دیگر با بی‌تفاوتی، ابراز بی علاقگیِ مؤدبانه و یا خصومت آشکار با وی برخوردکردند. آنها می‌گفتند که چنین کتابی «خلاف منافع ماست».

اگرچه جزئیات این کتاب واقعاً خواندنی‌است، لیکن در ذیل خلاصه‌ای از خاطرات ایشان را می خوانیم:

تسخیر برای آزادی

محسن پرشتاب وارد اتاق شد و جلسه را اینگونه آغاز کرد: به نام خدا، آمریکایی ها به شاه اجازه ورود به آمریکا را داده‌اند و با اینکار توطئه دیگری علیه انقلاب آغاز کرده‌اند. اگر به سرعت اقدام نکنیم و اگر ضعف نشان بدهیم، ابرقدرتی مثل آمریکا قادر خواهد بود در امور داخلی هرکشوری مداخله کند. ما نه تنها در برابر کشور خود، بلکه در برابر تمامی عاشقان آزادی که به کرامت انسانی ارج می‌نهند و نمی توانند اطاعت انسان را در برابر انسانی دیگر یا قدرتی بجز خدا تحمل کنند مسئول هستیم.

اقدام باید انفجار آمیز باشد

همه در این اندیشه بودیم که با پذیرش شاه در آمریکا شمارش معکوس برای کودتای دیگری آغاز شده است. دوباره به سرنوشت مصدق دچار می‌شدیم و این بار دیگر راه بازگشتی نبود.

باید تصمیم می‌گرفتیم تظاهرات مقابل سفارت را تشدید کنیم یا مقابل در اصلی سفارت به صورت نشسته تحصن کنیم و یا دست به اعتصاب غذا بزنیم. هر اقدامی که انجام می‌دادیم باید دارای چنان تاثیری باشد که توجه آمریکا و جامعه بین‌المللی را جلب کند. اقدام باید انفجار آمیز می‌بود.

محسن حرف آخر را زد: اشغال مسالمت‌آمیز سفارت آمریکا، بدون اسلحه!

نقشه سفارت را بکشید

اکثریت موافقت کردند اشغال سفارت بهترین راه حل است؛ با اینکه در موفقیت کار تردید داشتند.پس از بحثی طولانی درباره تاکتیک‌ها، برنامه‌ای تنظیم و وظایف افراد مشخص شد. خطرات جانی وجود داشت و همه این را می‌دانستند، ولی چنان به درستی کار خود ایمان داشتند که اصلاً به خطرات آن اهمیتی نمی‌دادند.

قرار شد یک گروه به عنوان متقاضی ویزا وارد سفارت شده، منطقه را شناسایی کند. گروه دیگر از ساختمان‌های بلند مشرف به سفارت، نقشه مجتمع را از بالا تهیه کند و گروه دیگر وظیفه تأمین غذا و امکانات برای حداکثر سه روز را بر عهده داشت! آن زمان، خوابش را هم نمی‌دیدیم که اشغال سفارت بیش از این طول بکشد. حتماً باید امام خمینی را محرمانه از این برنامه مطلع کنیم و برای این کار آقای موسوی خوئینی‌ها(از علمای نزدیک به امام) را نامزد کردند.

سفارت تعطیل است مزاحم نشوید!

در برنامه اولیه قرار بود سفارت، پانزدهم یا شانزدهم آبان ماه اشغال شود. ولی گروه نگران بود آمریکایی‌ها تدابیر امنیتی خود را تشدید کند. پس باید عجله می کردند. 12 آبان از غروب تا نیمه شب با ماشین در اطراف سفارت پرسه می‌زدند و با دقت همه حرکات و تغییرات را بررسی می‌کردند. ناگهان متوجه شدیم 13 آبان روز یکشنبه است. آنها نمی‌دانستند که آیا همه یا بیشتر کارکنان سفارت در مجتمع هستند یا نه! ولی دیگر دیر شده بود.

خروج ممنوع!

ساعت 7 صبح 13 آبان دانشجویان شریف و ملی در دانشگاه پلی‌تکنیک جلسه داشتند. در همان حال دانشجویان دانشگاه تهران در دانشگاه خود که در سمت غرب سفارت بود جلسه داشتند. تنها کسانی که دعوت شده و نام‌شان در فهرست بود پذیرفته شده و به محض ورود به جلسه، تا قبل از اتمام آن اجازه ترک محل را نداشتند.

در این جلسه، دو یا سه دانشجو با عملیات آشکارا مخالفت و تهدید کردند که جریان را به دولت اطلاع می‌دهند. .ولی دیگر برای بازگشت دیر شده بود و در کمتر از یک ساعت عملیات اجرایی می‌شد. در پایان اعتراضات یا تهدیدهای آنان به جایی نرسید.

وقتی که پرچم برافراشته می‌شود!

قرار بود در گروه‌های دو نفره در محل سفارت اجتماع کنند. آنجا ساعت 10 صبح، پرچم «الله اکبر» برافراشته شده و دانشجویان راهپیمایی آرامی را به سوی دانشگاه تهران آغاز می‌کردند. برخی از دانشجویان دختر نیز زیر چادرهاشان آهن‌بُرهای قوی برای بریدن زنجیرهای در ورودی سفارت و یک قفل و زنجیر جدید حمل می‌کردند.

در آن قسمت خیابان طالقانی تنها چند مغازه وجود داشت. چند مامور پلیس از دروازه‌های سفارت نگهبانی می‌کردند. دانشجویان با چند کلمه سریع آنها را متقاعد کردند که کنار بایستند. وقتی گروهی از دانشجویان دانشگاه شریف پرچم «الله اکبر» را بلند کردند هیجان به نقطه اوج و انتظار به پایان رسید. با فریاد الله اکبر، دانشجویان از کوچه‌ها، مغازه‌ها و خیابان‌های اطراف جمع شدند. همه به سرعت آمدند و به گروه اصلی تظاهرکنندگان پیوستند. دیگر راه برگشتی وجود نداشت.

لطفا بعدا تشریف بیاورید

پس از ورود، بلافاصله درهای سفارت بسته شد. نباید این اقدام به هرج و مرج و بی‌نظمی می‌انجامید. با کنترل لازم دانشجویانی که نامشان در فهرست قرار داشت وارد شدند. از عابران کنجکاوی که به همراه گروه وارد شده بودند خواسته شد تا سفارت را ترک کنند. سپس درها با قفل و زنجیر جدید بسته شد و محل‌های نگهبانی و چهار در سفارت تحت کنترل قرار گرفت.

در جلساتی که قبلا داشتیم، نقاطی که به مراقبت بیشتری نیاز داشتند شناسایی شد. در همان حال گروهی کابل‌های دروبین‌های امنیتی را قطع می‌کردند.از قبل تعیین شد که دانشجویان دانشگاه ملی از گروگان‌ها مراقبت کنند و دانشگاه تهران مسئولیت تدارکات و پشتیبانی را بر عهده داشت. دانشجویان پلی‌تکنیک نیز باید اسناد طبقه بندی شده را جمع‌آوری و نگهداری می‌کردند.

فواید لاغری!

کارمندان سفارت هر یک واکنش مختلفی نشان می‌دادند. برخی معترض، برخی شگفت زده و بعضی‌شان هم اعتماد به نفس داشتند. برخی با پرسش‌هاشان دانشجویان را عصبانی و آنان را تهدید می‌کردند. یکی گفت پلیس می‌آید و به این قائله خاتمه خواهد داد. یکی‌شان هم گفت شما نمی‌دانید چه می‌کنید. خلاصه اوضاعی بود آنجا! کمتر از یک ساعت همه ساختمان‌ها بجز ساختمان مرکزی به تصرف درآمد. تصرف ساختمان مرکزی بیش از آنچه فکر می‌کردیم طول کشید.پس کلّی گیر و دار آنها قفل یکی از پنجره‌های زیر زمین را شکسته، میله‌های آهنی را خم کرده و آنان که لاغر بودند توانسته بودند به زور وارد شوند.

وقتی با صدای بلند و با شعار مرگ بر آمریکا از پله‌های زیرزمین به سرعت بالا می‌رفتند، تفنگداران آمریکایی هاج و واج  نگاه‌مان کردند. نخستین واکنششان پر کردن و کشیدن ضامن سلاح‌های خودکارشان بود.همین‌طور که محمد از کنارشان می‌گذشت فوراً فهمید چرا آنها شلیک نکرده‌اند. آن مرد بسیار ترسیده بود و دست‌هایش از وحشت می‌لرزید.

آنجا نماز قصبی است!

قرار بود اخبار اشغال سفارت به موقع به همراه نخستین بیانیه برای اخبار ساعت دو بعد از ظهر در اخیار صدای جمهوری اسلامی قرار گیرد. یکی از خواهران به رادیو تلفن کرده بود. وقتی از او پرسیدند از کجا تلفن می‌کند و چه می‌خواهد، وی با آرامی پاسخ داد:«از سفارت سابق آمریکا و لانه جاسوسی فعلی تماس می‌گیرم.» با تعجب پرسیده بودند:«چه گفتید؟ لطفاً دوباره تکرار کنید. شوخی می‌کنید؟» سپس برای سردبیر بخش خبر دوباره پیام خود را تکرار کرد. و او گفته بود «حتماً شوخی می‌کنید.» و او جواب داد:« شماره تلفن‌های سفارت را از دفترچه راهنمای تلفن پیدا کنید و تماس بگیرید.» او قبول کرد، گوشی را گذاشت و دوباره تماس گرفت. وقتی صدای آن خواهر را از آن سوی خط شنید تعّجب کرد ولی فوراً بر خود مسلط شد. بعد از پخش خبر شخصیت‌های مختلف با دانشجویان تماس می‌گرفتند. برخی در جستجوی ماهیت و هدف این حرکت بودند. چند نفری هم درباره پیامدهای این اقدام تردید داشتند و هشدار می‌دادند که ممکن است این حرکت واکنش شدید آمریکا را در پی داشته باشد. حتی یکی گفته بود آنجا قصبی است و نماز ندارد!!!

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۸۷ ، ۰۹:۱۳
زهیر قدسی