جاکتابی

آرشیو کتاب‌نویسی‌هایمان در جراید مختلف

جاکتابی

آرشیو کتاب‌نویسی‌هایمان در جراید مختلف

جاکتابی

جاکتابی عنوان ستونی است که نخستین‌بار در تاریخ بیست و هفت تیرماه سنه یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی در صفحه چهاردهم جیم از ضمیمه‌ی جریده‌ی یومیه‌ی خراسان به طبع ‌نگارنده (زهیر قدسی) رسید و الی زماننا هذا به طبع می‌رسد. (برگرفته از مطلع الوبلاق/ پست شماره ۱) و اکنون دیر زمانی است که میزبان بازنشر معرفی‌های من و همسرم (الهام یوسفی) در جراید مختلف است.

شاید فراموشت کنم / حسن رحیم‌پور

جمعه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۰۷:۱۷ ب.ظ

یک کتاب فراموش نشدنی!



** برخی کتاب‌ها را وقتی می‌خوانی غافل‌گیر می‌شوی، بس که خواندنی‌اند. به‌ویژه هنگامی که ساکت و نجیب، گوشه‌ای از قفسه کتاب‌فروشی قرار گرفته باشد؛ نه نویسنده‌اش مشهور باشد و نه کتابش خیلی سر و صدا کرده باشد و تو فقط به پیشنهاد دوستت اعتماد می‌کنی و آن را می‌خری و منتظر می‌مانی تا زمانی از میان قفسه کتاب‌هایت صدایت بزند که: هی... مرا بخوان!
«شاید فراموشت کنم» کتابی فراموش ناکردنی بود که به سفارش یک دوست و البته شنیدن سوژه داستان برای خواندن انتخابش کردم. البته طراحی جلد کتاب هم در انتخابش بی‌تاثیر نبود.


سوژه داستان چیست؟

(پیش از هرچیز اعلام کنیم که در اینجا خطر لوث شدن داستان شما را تهدید نخواهد کرد!) ابتدای کتاب، پیش از آن‌که داستان آغاز شود، این عبارت درج  شده: «تمامی وقایع و رویدادها و نام اماکن حقیقی است.» پس آماده می‌شویم که با یک کتاب روایی احتمالا خشک و بی‌روح روبه‌رو شویم. اما کتاب در انتها عکس‌هایی دارد که توجه را به خود جلب می‌کند. تصویری از یک خانواده پرجمعیت بیست و چندنفری!
داستان از این قرار است که «ماشاءالله آذرفر» که شخصی ثروتمند و بانفوذ در دربار شاه بوده نمی‌تواند از همسرش صاحب فرزندی شود و خلاف فیلم‌ها و داستان‌ها برای حل این موضوع به فکر تجدید فراش و... نمی‌افتد! در یک تصمیم‌گیری نادر –او به اتفاق همسرش- از هر استان آن زمان بچه‌یتیمی را به فرزندی می‌گیرد! شکر خدا آن زمان این‌همه استان اختراع نشده بود(!) ولی با این وجود تعداد فرزندان بیست و یکی می‌شوند. حالا این عدد را بیافزایید به باغبان منزل ایشان به اضافه سه فرزند و همسرش که با خود پدر و مادر مجموعا می‌شوند چند تا؟!... ۲۸نفر!


آیا با یک شاهکار روبه‌روییم؟!
انصافا سوژه داستان کفایت می‌کند که برای خواندنش آستین بالا بزنی؛ اما بی‌اغراق نثر داستان و شخصیت‌پردازی آن چنان پرکشش و جذاب است که هرلحظه مخاطب را بیش‌تر درگیر خود می‌سازد و بی‌راه نیست اگر بگوییم که این کتاب در میان انبوه کتاب‌ها و داستان‌های ایرانی که هرساله منتشر می‌شوند و -احیانا به شهرت می‌رسند- از شکوه و شوکت ویژه‌ای برخوردار است. داستان از توصیفات و تعابیر بکر و عمیق لبریز است. شخصیت‌پردازی‌ها ظریف و ملموس‌اند و مخاطب نه تنها با ظاهر اشیاء و آدم‌ها بلکه با روح‌شان نیز ارتباط برقرار می‌کند؛ گویی خود در داستان حضور داشته.
نویسنده رفت و برگشت‌هایی هنرمندانه در زمان حال و گذشته دارد و رابطه ظریف آدم‌ها و سرنوشت‌شان را ترسیم می‌کند.
هر بخش از کتاب –که شامل بیست بخش است- به نام یک یا دو نفر از اعضای خانواده نام‌گذاری شده که وجه نام‌گذاری‌شان پس از خواندن چند بخش مشخص می‌شود.
نثر و توصیفات کتاب، بی‌ملاحظه و جسورانه است. آدم‌ها با حقیقت شخصیتی‌شان دیده می‌شوند و شاید همین موضوع برای آقای نویسنده کمی مشکل‌ساز شد! 

شاید فراموشت کنم

نویسنده کیست؟
«حسن رحیم‌پور» متولد ۱۳۳۰در تهران است؛ پس با «حسن رحیم‌پور ازغدی» که متولد ۱۳۴۲ در مشهد است و معرف حضور همگان، نسبتی ندارد! اما از او کتاب‌های «زندگی خوب بود» که مجموعه خاطرات اوست و برنده کتاب سال ۱۳۸۱ شده، و همچنین «لبخندهای جنگ»، «استکان کمر باریک مادری»، «دیگر هرگز» و «کنار جنگل بلوط» منتشر شده.
اما مشکلی که متاسفانه برای نویسنده کتاب «شاید فراموشت کنم» پیش آمده شکایت غیرمنتظره برخی اشخاص این داستان از نویسنده بوده. گویا عده‌ای از شخصیت‌های داستان مدعی شده‌اند که اطلاعات این داستان یا کذب است و یا بدون رضایت ایشان منتشر شده است. امیدواریم این ماجرا زودتر ختم به خیر شود و این داستان زیبا، بی‌جهت حیف نشود.


یک گاز از کتاب!
دل و دماغ حرف زدن نداشت. به فکر کاسبی‌ای بود شاید که چندان روبه‌راه نبود؟ به فکر این بود که هرچه زودتر مثل یوسف، دست بالا بزند و تشکیل خانواده دهد؟
-راستی داداش تا حالا عاشق شدی؟
با خنده گفت: «نمی‌شه هم دنبال نون بود، هم عشق، اما... از تو چه پنهون، این دل من هم آروم نیست. برای خودش شیطنت‌هایی داره. گاهی اعلام خودمختاری می‌کنه و جونمو به لبم می‌رسونه، دلم محبت کم دیده و می‌خواد با محبت کردن اون خلاء گذشته رو پر کنه...»
و ساکت شد و آن شب حرف دیگری نزد. شاید در تاریکی، قطره اشکی گوشه چشم‌هایش را مرطوب کرده بود و بغض تا دنیای رنگین رویاها و خاطره‌های شیرین گذشته همراهی‌اش می‌کرد یا شاید یادآوری دو چشم و یک صورت مهربان با لبخندی غمگین به خود می‌خواندش که دیگر حرفی نزد...


مشخصات کتاب:

عنوان: شاید فراموشت کنم
نویسنده: حسن رحیم‌پور
تعداد صفحه: ۴۰۸ (به همراه تصویر)
قیمت: ۷۰۰۰ تومان
ناشر: آرما
قطع: رقعی


این کتاب را می‌توان از فروشگاه کتاب آفتاب واقع در: مشهد، چهارراه شهدا، روبه‌روی شیرازی۱۴، پاساژ رحیم‌پور، انتهای پاساژ (با شماره تماس ۰۵۱۱.۲۲۲۲۲۰۴) تهیه نمود.


پی‌نوشت:
۱. این کتاب خیلی بیش از این‌ها حقش بود و من نتوانستم حقش را به جا آورم. در ضمن باید اعتراف کرد گازی که از کتاب انتخاب کردم، گاز شیرینش نبود اما هر گاز دیگری که انتخاب می‌کردم یا باید یک گاز بزرگ می‌بود یا مواردی داشت که مناسب جاکتابی و انتشار در یک نشریه نبود. (رجوع شود به فصل شهریار-ایرج که آغازی زیرکانه و هنرمندانه داشت.)
۲. سری به صفحه‌ی ختم ساغر هم بزنید، شاید بیش‌تر به‌روز شد!
۳. سری به نیم‌پز هم بزنید؛ البته تا اینجایش آن‌هایی که امیدوارانه سر می‌زدند خیلی لطف داشتند اما شما هم سری بزنید تا زودتر به‌روزش کنم انشاالله!

نشانی همین مطلب در سایت جیم
نشانی همین مطلب روزنامه خراسان

نظرات  (۱۱)

بسیار مشتاق شدم که بخونمش...

حتما بعد کنکور توی لیست کتابام قرارش میدم.

پاسخ:
حتما بخونیدش
خیلی خوندنیه!
سلام.خواستم حالا که این کتاب رو معرفی کردید در لحظات  خوب با این کتاب بودن شریکتان کنم.این کتاب با توصیفات وتصویرسازی های خارق العاده اش هفته ای مهمان من بود.تجربه اش فراموش نخواهد شد.به حسن انتخابتان آفرین.
پاسخ:
سلام و عرض احترام فراوان

نمی‌دانم گرفتید مطلع نوشته را یا خیر اما آن‌که توجه جدی داد برای خواندن این کتاب در اصل شما بودید! از این بابت ممنون.
به شدت وسوسه شدم که بخونمش
ولی مثل اینکه این روزها باید خوندن هزارتا تست ِ بی خاصیت رو ترجیح بدم (شکلک حالت تهوع نیست اینجا)
اما حتما بعد کنکور زود می خرمش!
ممنون ک معرفی کردین
پاسخ:
وسوسه‌تون رو خوب حفظ کنید!

این‌ها نیز بگذرد! اما در مورد قیمتش تا آن وقت تضمینی نیست!

انشالا!

خواهش می‌کنم، ممنون!
سلام
به توصیه خود جناب شما (جناب قدسی عزیز)
خوندم و وقاعا عالی بود
مثل خود کتاب آفتاب
پاسخ:
و علیک سلام

خدا رو شکر که همچنان توصیه‌های ما خوبند! می‌ترسم با مخاطبان عزیز کتاب آفتاب دچار شکاف تسلی شده باشم و سلیقه‌شان را خوب نشناسم!
ظاهرا خبر ندارین کتاب توقیف شده...
چاپ کتاب هم تموم شده
دیگه هم چاپ نمیشه
پاسخ:
وای!
اطلاع نداشتم!
چقدر بد!
این کتاب واقعا در ادبیات داستانی ایران یک اتفاق محسوب می‌شه.
خدا کنه همه جی به خیر خوشی تموم شه
واقعااا؟این جناب موقوفه درست میفرمایند؟ توقیف شده؟؟؟
پس باید تا چند روز دیگه ، حتما بیام اون طرفا
راستی
از تازه های کتاب نمایشگاه تهران چه خبر؟
پاسخ:
شرمندم! تموم شد!
تازه‌های کتاب انشالا از این هفته یواش‌یواش پیداشون می‌شه!
۲۳ خرداد ۹۲ ، ۱۹:۳۷ افسرجنگ نرم

سلام

خواندن این کتاب حرام است

این کتاب در باره خاندان آذرفر است که یک سری اطلاعات نادرست از یک فرد ناعاقل گرفته شده و افرادی که نام آنها در این کتاب ذکر شده راضی به چاپ این کتاب نبودند

از شما هم خواهش میکنم این لینک رو پاک کنید

این کتاب جلوی  چاپش گرفته شده و نویسنده به دلیل ادعای حیثیت عده ای از افرادی که اطلاعات نا موثق از انها در کتاب امده بود محکوم شد

پاسخ:
سلام

حالا حرام بودنش را که باید فقیهی، حاکم شرعی اعلام نظر کند.
و ناصحیح بودنش را یک آدم منصف و آگاه. بنده اطلاعات ضد و نقیضی در این‌باره دارم.
و اما تا جایی که کسب اطلاع کردم هنوز برای نویسنده دادگاه و حکمی صادر نشده!

آقای افسر جنگ نرم حرام کار شماست که فتوا میدین

در ضمن این کتاب توقیف نشده و از برگزیده های نشر آرما هم هست

ایام نمایشگاه تو غرفه آرما بود
کاری با فتوای افسر جنگ نرم ندارم اما من توی نمایشگاه سه بار به غرفه نشر آرما سر زدم و هر سه بار یک جواب شنیدم.

کتاب به علت شکایت خانواده آذرفر جمع آوری شده است.

واقعا افسوس خوردم که نتونستم این کتاب را به دست بیاورم.
پاسخ:
بله واقعا کتاب دچار سرنوشت تاسف‌برانگیزی شده!
۲۹ تیر ۹۲ ، ۱۷:۱۳ قربانزاده

سلام مسرورم ازینکه این کتاب رو از شما گرفتم و مطالعه کردم

بسیارزیباس و تاثیرگذار

لطفا از سرنوشت کتاب بیشتر بگید

پاسخ:
سلام.
خدا رو شکر!
به روی چشم!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی